گاهی آدما باید حرف بزنن،گاهی حرفها از روح آدما لبریز میشن... |
تا که تنهاییت از دیدین آن جا بخورد و بداند که دل من با توست
در همین یک قدمی .........................
برای تو
من چند وقتی نبودم شاید دیگه زیاد فرصت نوشتن نداشته باشم یا حوصلشو شایدم باز ادامه دادم
به هر حال دوباره سلام
تصور کن در پی لحظه ای آرامش ،دنبال گوشه ای دنج هستی تا برای مدتی هر چند کوتاه از تمام دغدغه هات جدا بشی.تصور کن تنها جایی کا برای آرامش هست لب رودخانه ای باشه که تمام هیاهوی درونت در صدای خروشش محو میشه.احساس سبکی ، آرامش و رهایی داره وجودت رو پر میکنه که صدای بالا و پریدن یک ماهی تو رو از خروش رودخانه جدا میکنه و به خودش مشغول میکنه.
ماهی جلوی پای تو ،توی آب بالا و پایین میپره و شیرجه های زیبا میزنه ،چشماش برق میزنن و انگار به هیجان انگیزترین کار زندگیش دست زده باشه ،توی هوا از خوشحالی دور خودش میچرخه ....
انگار آمادس برای شکار شدن ،ماهی زیبا و بزرگیه اما مشکل اینه که این چیزی نیست که تو به خاطرش اینجا اومدی!
سعی میکنی باز خودتو به رودخانه بسپاری اما سر و صدایی که ماهی به پا کرده نمیذاره.سعی میکنی با یه چوب دورش کنی اما بی فایدس.
تنها گوشه دنج و تنها امید برای آرامش از دست رفته ،اما ماهی اینو نمیفهمه،دلیل رد کردن اینهمه اشتیاق براش مبهمه و وقتی داری از رودخانه دور میشی هنوز صدای شرجه هاش به گوشت میرسه و با خودت فکر میکنی چه خوبه که نمیتونه از آب برون بیاد!!!
که در آن پرنده ها
هر آوازی که دلشان
بخواهد
بخوانند............
آدمها همیشه دنبال اون چیزایی هستن که از نظرشون بهترینه ، اما بعضی ها سطح فکر و توقعشون پایینه
من همیشه دنبال گنج هستم ، گنج توی وجود یه آدم دیگه، اما خیلی کم اتفاق می افته که به گنج برسی ،حتی اگه
نقشه گنج رو داشته باشی گاهی به چیزی که توقع داری نمی رسی، وجود بعضی آدمها رو وقتی کاوش می
کنی مثل اینه که زمین رو حفر کنی و حفر کنی تا به یه صندوقچه قدیمی برسی اما وقتی به امید گنج درشو
باز میکنی میبینی پر از سنگ و خاشاکه .
کاوش در وجود یه عده دیگه مثل اینه که بعد از باز کردن صندوقچه برق طلا و جواهرات چشمت رو خیره
کنه ، اما بعد از مدتی ببینی که رنگشون داره رو به سیاهی میذاره .
اما گاهی اوقات وقتی در وحود کسی کاوش می کنی ،در صندوقچه رو که باز می کنی زیبایی عتیقه ای که
داخلشه چنان روحت رو به بند می کشه که احساس می کنی تمام تاریخش زندگی توه ، چه لذتی داره وقتی
لمسش کنی و در شفافیت وجودش برق شادی رو تو چشمای خودت ببینی. ولی همون قدر که یافتنش لذت داره
،پیدا کردنش هم محنت داره ، اما من بالاخره یه روزی صاحب یک چنین گنجی خواهم شد...
پسر بچه لاغر و سبزه رویی ،پا برهنه از مغازه بیرون پرید و شروع به دویدن کرد.
پیرمردی لنگان لنگان پشت سرش بیرون آمد و لنگه دمپایی رنگ و رو رفته ای را به طرفش پرت کرد و داد زد : مارمولک نفتی.
دمپایی به در فلزی یکی از حا نه های شرکتی که هنوز سوراخهای ترکش رویش بود خورد و صدای بلندی کرد.
پسر عقب عقب می رفت و شکلک در می آورد.دو دختر بچه که طرف مغازه می رفتند ایستاده بودند و نگاهشان می کردند.دختر کوچکتر پرسید: مارمولک نفتی یعنی چی ؟
_یعنی مارمو لکی که افتاده تو ظرف نفت دیگه.
پیرمرد داشت غرو لند کنان داخل مغازه می رفت.پسربچه داد زد : عامو،حالا آدامس نمی خری ،لنگه دمپایی مونو بده بریم.
پیرمرد داخل رفت و سریع برگشت.پسر بچه داشت به دخترها می گفت : آدامس نمی خواید؟و مقوای کوچکی را نشانشان می داد.
لنگه دوم دمپایی که یرت شد،صاف چسبید به مچ پایش،دادش درآمد.وقتی می پوشیدشان پیرمرد هنوز داشت داد و بیداد می کرد.
سایه تنه نخلی ،بلند و باریک ،روی زمین افتاده بود و سایه سرش زیر تابلوی تبلیغاتی را تیره کرده بود.
پسرک زیر تابلو لم داد روی زمین،کاشی های شکسته بسته پیاده رو،داغ بودند،انگار زیر زمین آتش روشن باشد.
مقوای آدامسهایش را وارسی کرد،از کنار پاره شده بود.داشت با مقوا ور می رفت ،مردی بالای سرش آمد،عرق از شقیقه هایش پایین می آمد: بچه بلند شو برو اون طرف تر ،اینجا داریم کار می کنیم.
مردی که وسط کوچه ایستاده بود،دوربینی را که دستش بود پایین آورد و گفت :ولش کن ،یه نمای بسته از پوستر می گیریم،میایم عقب،تابلو رو می گیریم.
-باشه ،پس بیا جلوتر.بعدم میریم واسه پل.اینو نگیریا و به پسرک اشاره کرد و هر دو خندیدند.
پسر بچه گفت : آدامس نمیخوای عامو؟
جوابی نشنید.مردها که از داخل کوچه سمت خیابان اصلی پیچیدند،بلند شد و نگاهی به تابلو انداخت.عکس یک کارخانه بود با چراغهای زیاد،کنارش هم عکس پل هلالی بود و از طرف دیگرش یک قطره بزرگ سیاه چکه می کرد.چیزهایی هم رویش نوشته بود.
تکه ای از پوستر را که زرق وبرق بیشتری داشت ،پاره کرد و جعبه آدامسهایش را با آن جلد گرفت.
به طرف شلوغی ساحل را ه افتاد،جزیره های داخل رو د ،در هلپ گرمایی که معلوم نبود از زمین بلند می شد یا از آسمان می آمد ،می لرزیدند.صدای پسر بچه در شلوغی خیابان گم شد.
چطور میشه این همه عقب موندگیو جبران کرد؟
امروز توی یه کتاب از سید فیلد فیلمنامه نویس هالیوود خوندم که در آمریکا کارگزار ادبی یا وکیل مخصوص کارهای ادبی هست،یعنی یه شغله اونوقت تو ایران خود نویسندگی هم هنوز یه شغل نشده.حالا بدترش اینچاست که این کتاب مال تقریبا ۴۰ سال پیش آمریکاست.
نمیدونم؟ شایدم من پر توقعم!!!!!!!!!!!!!!
گاهی احساس میکنم تمام دنیا رو ی قفسه سینم سنگینی میکنه.
من عاشق مهتابم .ماه مثل یه روزنه میمونه برای فرار از شب واسه همین یکی از محدود چیزایی که همیشه آرومم میکنه نگاه کردن به ماهه.مهتاب.آرامش.
مخصوصا اگه پر از مشكلاتي باشن كه ذهن آدم رو در زمان خودشون به قدر کافی درگیر کردن.
زياد فكر كردن در مورد خاطرات گذشته اگه بد باشن ميشه زير رو رو كردن زباله ها كه هيچ سودي نداره .
دم را غنيمت بشمار از همش بهتره اگه بشه عمليش كرد.
![]()
عجب گرفتاریهایی داره زندگی کردن !
سنم که کمتر بود به این نتیجه رسیدم که زندگیهای دوروبرم همه بیهودن و از سر ندانم کاری.مردم به دنیا میان درس می خونن یا نمی خونن کار می کنن یا نمی کنن به عشق فکر می کنن یا نمی کنن ،بعد زندگی مشترک و بعد روزمرگی ...........همه زندگی های دورو بر ما در روزمرگیها غرق میشن ،و هیچ کس به فکرش نمیرسه که چاره ای براش پیدا کنه یا با این یکنواختیه نفرت انگیز که همه چیز و بخصوص دوست داشتن رو در خودش محو می کنه بجنگه ،شاید هم کسی باشه و من ندیدم.به نظر میاد آدما همگی دو تا راه رو انتخاب می کنن،یا قسمتی از زندگیشون رو به خوشگذروان و به قولی جوانی کردن و برقراری ارتباط با دیگران و لذت بردن های آنی می گذرونن و بعد از مدتی به یک زندگی عادی تن می دن و به خیال خودشون هر کاری لازم بوده انجام دادن یا اینکه ارتباطاتشون رو در سطح خاصی حفظ می کنن و بعد از مدتی با افتخار تمام ازین پاکی مثل گروه قبل به یک زندگی عادی و روزمرگی تن می دن.هر دو به مرداب می رسن.
خیلی سعی کردم افکارمو عوض کنم چون به نظرم رسید این طوری منم به یه نحو دیگه بازنده میشم.نمیشه گفت همه زندگیها بیهودن اما مردم شاید سطحی فکر میکنن شاید کم توقعن شاید بیشتر ازین از زندگی چیزی نمیخوان،اما به نظر من مسخرست ،خیلی فکر کردم مطالعه کردم و در زندگیهایی که در اطرافم جارین کاوش کردم تا بتونم اشتباهاتی رو که باعث میشه آدمها و علاقه هاشون از دست برن و دچار روزمرگی بشن پیدا کنم.البته تا اونجایی که می شد.جالب نیست که دو نفر که فکر می کنن همدیگرو دوست دارن و با هم شروع به ساختن یه زندگی می کنن بعد از مدتی غالبا یک سال رو تخمین زدم ! دیگه برای هم جاذبه ای ندارن .اون وقت به خاطر ترس از دست رفتن این زندگی که مجبورن حفظش کنن همیگه رو محدود می کنن ،این طوری احساس زندانی بودن در جا زدن و بی اعتمادی بوجود میاد و دوست داشتن به یه اشتباه مضحک یا به یه احساس آنی و به اصطلاح عام خریت تبدیل میشه!
من فکر می کنم زندگی ادم رو به مبارزه می طلبه و اغلب مردم بازندن و فقط در آرزوی آرزوهای از دست رفتشون، اما من از بچگی عادت کردم که برنده باشم چون این طور ازم توقع داشتن و همیشه راهی براش پیدا کردم . مطمئنم برنده خواهم بود چون فکر می کنم راهشو پیدا کردم.یک از دلایلی که آدمها اشتباه می کنن اینه که عقل رو پس می زنن و تسلیم احساسات محض میشن. دانته در کتاب کمدی الهی درست دوست داشتن رو هم نشون داده،یا نمونه کوچکترش در کتاب کویر دکتر شریعتی با نام تراژدی الهی هست.وقتی شخصیت داستان یه سمت بهشت حرکت می کنه نصف بیشتر راه رو که سخت ترین راهها رو شامل میشه با کمک ویرژیل طی میکنه که نماد عقله و بعد در آخر راه ویرژیل در دامنه یک کوه سر به فلک کشیده متوقف و ناتوان میشه و اونجاست که بئاتریس که نماد عشقه اونو از مانع و حصار بلندی که روبروشه عبور میده و به بهشت موعود می رسونه.
به هر حال دست خیلی ها درد نکنه که برای ما امنیت به ارمغان اوردن!!!!!!!!!!!!!!!!!
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|